خُب

امروز بالاخره روشن شد و تونست روش ویندوز نصب کنه‌‌؛آخه دیروز خاموش شده بود و دیگه روشن نمی شد و نمی شد روش ویندوز نصب کرد!امروز که روشن شد فهمیدیم همه ی درایوها پاک شدن،همه چی پاک شده!من حتی ناراحت هم نشدم،ری اکشنم در این حد بود که:"عه؟همه چی؟خُب!"
نرفتم چک کنم بببینم عکسای پاک شده رو روی دوربین و هارد دارم؟آهنگا چی؟اصن اون نوشته ها که واسه خودم نوشته بودم،که هیچ جای دیگه ندارمشون؟اونا چی؟!
متعجب از این عکس العملِ "خُب"،داشتم به این فکر می کردم که این چندسال اخیر همش با از دست دادن،با پاک شدن،با محو شدن سر و کار داشتم،انقدری که بهش خو گرفتم،که اگه یه مدتی هیچی از دست ندم شاید وضعیت غیرعادی بشه،وگرنه که عادیه!انقدر که نه از حافظه ی کامپیوتر،از حافظه ی آدم ها،از زندگیِ آدم ها پاک شدم،نه چهار تا دونه عکس،نصفِ توانایی هامو از دست دادم،نه دو تا دونه نوشته ی دوست داشتنی،خیلی از دوست داشتنی های خودم رو،وجودم رو از دست دادم!
خلاصه دارم آدمِ خطرناکی می شم،آدمی که از "از دست دادن" نمی ترسه،چه عکس،چه نوشته،چه همه ی درایوها،چه دوست،چه...نه...نمی دونم شاید بعضی جاها بترسم هنوز!

هفده آذر نود و یک

بادکنک

صبح چهار و نیم با انرژی ترین بیدار شدم،
پنج و ده دقیقه از خونه رفتم بیرون،
یه ربع به هفت خوشحال و خندون انقلاب بودم،هنوز اون پیراشکی فروشی ام باز نکرده بود!
بعد هعی رفتم سرِ کلاس،بیکاریه بینشو رفتم کتابخونه تمام مدت درس خوندم،تا کلاسم تموم شده اومدم به سمتِ خونه،تمام مدت تند تند راه رفتم،همش از آدم ها جلو زدم،همش دوییدم!
صبح همش خندیدم،به آدم ها لبخند زدم،قربون صدقه ی این استادم رفتم تو دلم،پیشِ خودم گفتم اون یکی استاد چه قدررررر باسواده،هعی فکرای خوب کردم،آدم ها رو دوست داشتم،درسمو،زندگیمو دوست داشتم..

بعد الان رسیدم خونه،قلبم درد می کنه،بغض ترینم و حوصله ی هیچی و هیچ کس رو ندارم!

روزم مثل یه بادکنک می مونه،هعی از صبح بادش می کنم،هعی بزرگ و بزرگ تر می شه،هعی قشنگ تر می شه،همه ی سعیمو می کنم که بهتر شه که بزرگتر شه،بعد درست وقتی به اندازه شد،درست وقتی که می خوام بردارم و باهاش بازی کنم،درست وقتی که می خوام نتیجه ی اون همه انرژی ای که گذاشتم رو ببینم،گره اش از دسم در می ره و پیسسسسسسسسسسس همش خالی می شه...

شاید تنها چیزی که باید یاد  بگیرم درست گره زدنه بادکنکمه!

خودم

گاهی انقدر هعی می روم وبلاگ می خوانم،انقدر می نشینم حرف های آدم ها را گوش می دهم،انقدر برای آن ها نسخه می پیچم،انقدر می گویم:"اگر من جای تو بودم.." و انقدر خودم را جای هرکسی می گذارم که یادم می رود جای خودم را!
مثلن وقتی وبلاگِ آن مهاجرِ ده ساله ی کانادا را می خوانم یا آن یکی مقیمِ آلمان را یا آن پسر فکر کنم سی ساله ی پارتی برو را،یا حتی همین نزدیکی ها وبلاگ دوستان دور و نزدیکم را،آنقدر آن ها خوب می نویسند یا من خوب می خوانم که تا تهِ وجودم حس می کنم حس هایشان را،خودم را جای آن ها می گذارم و می بینم من چطور می توانم مثل آن ها رفتار کنم،مثل آن ها فکر کنم،که من چطور می توانم "آن ها" باشم،بعد یادم می رود چه طور می توانم "خودم" باشم.
همین دیشب داشتم فکر می کردم که انقدر به این فکر کرده ام که یکی مرا دوست دارد یا نه،که اگر مرا دوست دارد چرا اینطوری می کند،اگر دوست ندارد چرا آن طوری کرد و از این فکرهای بی سر و ته که به کل یادم رفته است که من آن یکی را دوست دارم؟که انقدر هر روز صبح و شب باید فکرش بیاید سراغم؟یا فقط عادت کرده ام به فکر کردن،به خودم را جای آن یکی گذاشتن!؟بعد دیدم که انقدر خودم را جای او گذاشته ام اصلن نمی فهمم حسِ خودم به او چیست،چه بوده است حتی!
بعد وقتی که دارم دنبال خود گم شده ام می گردم معمولن به یک دوره ی کوتاهِ دپی و خاموشی گوشی و دی اکتیو کردن اف بی و توی غار رفتن ختم می شود ماجرا!بعد هعی سعی می کنم جای خودم را پیدا کنم،شاید خنده دار باشد ولی حتی می نشینم در کمدم را باز می کنم لباس هایم را نگاه می کنم،می روم جلوی آینه خودم را می بینم،دفترچه ی یادداشتم را می خوانم،میل های قدیمی،حتی درفت هایی که سند نشده و سند نمی شوند را می خوانم،بعد یادم می آید استادم گفته:"خودتان را ضبط کنید"،می گفت خودِ الانتان را باید ضبط کنید که چندسال بعد برگردید و نگاه کنید و یادتان بیاید چه کسی بوده اید،ولی من چندسال نه،حتی چندلحظه بعد ممکن است لازم باشد خودِ ضبط شده ی الان ام را ببینم و یادم بیاید چه کسی هستم؟!الان هم که این ها را می نویسم یک قسمتِ مهمیش برای ضبط کردن خودم است،که فردا صبح یادم بیاید دیشب چی نوشته ام،که خودِ امشبم را یادم نرود!

پ.ن:اگر پیش خودتون بگید این چه قدر جوگیر است بلاگ نزده هعی پست می گذارد حق دارید،خودم هم همین را می گویم،آدم در یک روز سه پست نمی گذارد،در یک روز هم بگذارد در سه ساعت نمی گذارد،ولی خب من گذاشتم!شاید انقدر منتظر بلاگ نوشتن بوده ام که الان یک جا می خواهم همه اش را بنویسم و بنویسم!

خبر

مدتیست که حرف نمی زنم!نه اینکه نخواهم حرف بزنم یا حرف هایم را قورت بدهم و یا آدمی برای شنیدن پیدا نکنم،چند وقتیست حرف نمی زنم چون حرفی ندارم که بزنم!مثلاً همین دیشب،در ماشین نشسته بودیم،همش می پرسید:"دیگه چه خبر؟"و من مکث می کردم،داشتم دیروز را،پریروز را،امروز را می گشتم تا خبری پیدا کنم و هیچ خبری نبود،آخرش هم مجبور شدم بگویم:"خبری نیست،تو چه خبر؟" و او خبرهایش را بگوید و من فقط صدایش را بشنوم و در ذهنم هی این جمله بچرخد که:"دیگه چه خبر؟"،هی این فکر بچرخد که چند وقت است بی خبرم؟چند وقت است فقط خبرهای بقیه را می شنوم و در موردِ آن ها حرف می زنم،چند وقت است که اگر هم خبری بدهم از خودم نیست،از دیگری است،مثلاً وقتی می پرسد از دوستانت چه خبر؟ و من خبرها را ردیف می کنم برایش که فلانی فلان طور است و ...
تازه گاهی حتی در جواب "از دوستانت چه خبر؟" هم مستاصل می شوم،و جمله ای را می گویم که ازش متنفرم،می گویم:"خیلی وقت است ازش خبری ندارم" و معمولاً با لبخندی از طرف بقیه مواجه می شوم و بدترش وقتیست که غافلگیرم میکنند،انگار فقط می پرسند چه خبر که خبرهای خودشان را بدهند،که بگویند هعی تویی که مثلاً دوستِ صمیمیِ طرف هستی،من این خبرها را از او دارم و تو؟بی خبری!
یک قسمت دردناک دیگر هم وقتی است که از دانشگاه می آیم خانه،با هزار خستگی و درماندگی سعی می کنم خودم را "خوب" نشان دهم،نگذارم بغضم تا ساعتِ دوازده یک که آن ها می خوابند بشکند،بعد یهو مامان می آید در اتاق را باز می کند و می پرسد:"چه خبر؟"و من انگار که همه  ی درماندگیم را یک جا به رخم کشیده باشند با عصبانیت می گویم که:"مامان آخه چه خبره دانشگاه؟خبری نیست!خستم!می خوام بخابم" و می گویم که در را ببندد و برود و لازم نیست ثانیه ای بگذرد که از خودم،که از رفتارم ناراحت و خجالت زده شوم،ولی کاریش هم نتوانم بکنم!
چند وقتیست که بی خبرم،از خودم،از تو،از دنیا بی خبرم و نمی دانم که از کی بی خبر شده ام،که از کی "چه خبر" از سوال های دردناک زندگیم شده،که از کی از کسی خبری نمی گیرم،که از کی کسی از من خبری نمی گیرد...

پ.ن:شاید بی ربط باشد،ولی همش این مصراعِ مولوی می آید در ذهنم که"ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو"

بلعخره!

خب
خیلی وقت بود که می خواستم بلاگ بنویسم،ولی همیشه تنبلی بر اون میلِ به نوشتن بلاگ غلبه می کرد و می گفتم بی خیال!ولی امروز دیدم که اگه ننویسم انگار یه کاری که باید برای خودم انجام بدم رو انجام ندادم و این شد که اومدم و نوشتم!
شایدم واسه این به این جا "پناه" آوردم که از فیس بوک ناراحت می شدم هعی!از اینکه آدم ها با خوندنت حسه نزدیکی ای بهت می کنن که واقعی نیست!توییتر هم که تا میای حرفت رو بزنی قرمز می شه و می گه بسه حرف نزن!گوگل پلاس هم راستش یه آدم هایی اونجا هستن که شاید می ترسم از جلوی اون ها حرف زدن:دی
یه دلیلِ دیگشم اینه که چندنفری از دوستام بلاگ می نویسن و من همیشه فکر می کردم و می کنم که:"خوش به حالشون!"
مستقل از اینکه اونا خیلی بهتر از من می نویسن و خیلی قشنگ تر فکر می کنن و همه ی این ها،خودِ این بلاگ داشتنه همیشه حسودیم رو بر می انگیخت و اینطوری شد که خواستم بلاگ داشته باشم:دی
خلاصه که به زودی شروع می کنم به حرف زدن و به بلاگ نوشتن:)